تبليغاتX
نگاه
نقطه سر خط
مردي در جستو جوي فرزانگي تصميم گرفت به فراز كوهها بود چون به او گفته بودند هر دو سال يك بار خداوند در آنجا ظهور مي كند در سال اول هر خوردني را كه در آن سرزمين يافت مي شد خورد سرانجام ذخيره غذايي آن مكان تمام شد و مجبور شد به شهر برگردد شكوه كرد كه خدا عادل نيست نمي دانست من يك سال تمام براي  شنيدن آوايش صبر كرده ام ؟ من گرسنه بودم و مجبور بودم به شهر باز گردم در آن لحظه فرشته اي ظاهر شد خداوند بسيار مايل بود با تو صحبت كند يك سال تمام تو را تغذيه كرد اميدوار بود بعد از آن خودت غذاي خودت را توليد كني اما تو چه كاشتي ؟

اگر يك مرد نتواند در مكان زندگي اش ثمره اي بروياند آماده سخن گفتن با خداوند نيست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 19:11  توسط ورونیکا  |