|
نقطه سر خط
|
ديگري گفت : خوب من هم مي آيم تا ايمانم را نشان بدهم
همان شب به قله كوه رسيدند ... و از درون تاريكي آوايي را شنيدند : سنگهاي روي زمين را به ژشت اسبتان بگذاريد .
شواليه اول گفت : ديدي ؟! بعد از اين كوهنوردي مي خواهد بار سنگين تري را هم با خود ببريم . من كه اطاعت نمي كنم
شواليه دوم به دستور آوا عمل كرد وقتي پاي كوه رسيدند سپيده دم بود
و نخستين پرتوهاي آفتاب بر سنگهاي شواليه پارسا تابيد
الماس ناب الماسها بودند .
نكته : تصميم هاي خداوند اسرار آميز اما همواره به سود ماست .