تبليغاتX
نگاه
نقطه سر خط
شواليه اي به دوستش گفت بيا به كوهستاني برويم كه خداوند در آنجا سكنا دارد مي خواهم ثابت كنم كه خداوند فقط بلد است از ما چيزي بخواهد در حالي كه خودش براي سبك كردن بار ما كاري نمي كند

ديگري گفت : خوب من هم مي آيم تا ايمانم را نشان بدهم

همان شب به قله كوه رسيدند ... و از درون تاريكي آوايي را شنيدند : سنگهاي روي زمين را به ژشت اسبتان بگذاريد .

شواليه اول گفت : ديدي ؟! بعد از اين كوهنوردي مي خواهد بار سنگين تري را هم با خود ببريم . من كه اطاعت نمي كنم

شواليه دوم به دستور آوا عمل كرد وقتي پاي كوه رسيدند سپيده دم بود 

و نخستين پرتوهاي آفتاب بر سنگهاي شواليه پارسا تابيد

الماس ناب الماسها بودند .

نكته : تصميم هاي خداوند اسرار آميز اما همواره به سود ماست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 21:17  توسط ورونیکا  |