تبليغاتX
نگاه
نقطه سر خط

نمی دونم تا حالا شبهای تابستون بیدار موندید تا به آسمون نگاه کنید یا نه اینکارو نکردید

من قبلن که کوچیک بودم

روی پشت بوم می خوابیدم به همین خاطر

شبها برای من اتفاق افتاد ، انگار ستاره ها با آدم حرف می زنند .

دلت می خواد که تمام ستاره ها رو بشماری

تو عالم بچگی شروع می کنی به شمردن ستاره ها .

می شمری و جلو می ری یک ، دو ، سه و ... تا دیگه قاطی می کنی و خسته می شی .

دوباره از اول شروع می کنی بعد از مدتی می بینی فایده نداره دیگه دست از این کار می کشی .

این بار به ماه که خودشو توی آسمون سیاه پهن کرده خیره می شی چیزهای زیادی توی ماه می بینی .

عکس خودت ف درخت و ...

بعد از چند دقیقه احساس می کنی که ماه جابه جا می شه و کم کم داره جای خودش رو تغییر می ده .

تمام این مقدمه چینی ها واسه این بود که از شما بپرسم تو دوست داری جای کدوم یکی باشی ستاره ، ماه ، بچه ...

هر کدوم یه خصوصیتی داره .

ستاره ها ثابتد ، چشمک می زنن به آدمها ، ولی عاشق هیچ کس نمی شن خیلی مغرورند .

منتظر می مونن تا یک نفر پیدا بشه و اسم روی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:21  توسط ورونیکا  | 

دوست عزیزم باید چیزی را برایت بگویم شاید ندانی فکر کردم چطور از بار تلخ این خبر بکاهم چطور آب و رنگ بهتری به ان بدهم وعده بهشت . وعده دیدار با حق را به آن بیفزایم توضیح های راز آمیز برایش بیابم اما حاصلی نداشت نفس عمیقی بکش و خودت را آماده کن باید بی پرده صحبت کنم و به تو اطمینان می دهم به انچه می گویم کاملن مطمئنم این یک پیش گویی خطا ناپذیر است هیچ تردیدی در مورد آن وجود ندارد پیش گویی چنین اسن خواهی مرد شاید فردا یا پنجاه سال دیگر اما دیر یا زود خواهی مرد حتی اگر دلت نخواهد حتی اگر برنامه دیگری داشته باشی پس به انچه امروز می خواهی انجام بدهی بیندیش و به آنچه فردا می خواهی انجام بدهی و به آنچه در ادامه زندگی ات می خواهی بکنی .

 

 

بیماری سی و دو ساله به سراغ ریچارد کرولی درمانگر رفت شکایتش این بود نمی توانم جلوی مکیدن انگشت شصتم را بگیرم کرولی گفت چندان نگران نباش اما هر روز یک انگشت متفاوت را بمک بیمار سعی کرد طبق دستور او عمل کند اما هر بار دستش را به دهانش نزدیک می کرد ناچار می شد آگاهانه انگشت ان روز را انتخاب کند هنوز هفته تمام نشده بود که آن عادت از بین رفت ریچارد کرولی می گوید وقتی عادتی پدید می آید مبارزه با آن دشوار است اما هنگامی که همین عادت مارا مجبور کند رفتار جدیدی در پیش بگیریم تصمیم های جدید و انتخاب هادی جدید انجام دهیم اگاه می شویم که این عادت به زحمتش نمی ارزد .

 

 

در روم باستان گروهی پیشگو با نام سیبل ها نه کتاب در باره آینده امپراطوری روم نوشتند کتاب ها را نزد تیبریوس بردند امپراطور پرسید قیمت این کتاب ها چقدر است سیبل ها پاسخ دادند صد سکه زر تیبریوس خشمگینانه آنها را از خود راند سیبل ها سه کتاب را سوزاندند و برگشتند و به تیبریوس گفتند هنوز هم صد سکه زر می ازرند تیبریوس خندید و


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 22:17  توسط ورونیکا  | 

شش ماه پیش ماشین لباسشویی جدیدی خریدیم ناچار شدیم سیستم لوله کشی جدیدی در سرویس بهداشتی پیاده کنیم . پس کف آشپزخانه را عوض کردیم و مجبور شدیم دیوار خانه را هم رنگ کنیم . پس دریافتیم که سرویس بهداشتی زیباتر از خود آشپزخانه شده است . برای بر طرف کردن این تضاد آشپزخانه را هم تغییر دادیم اما بعد دریافتیم سالن هم قدیمی است  بنابراین سالن را هم بازسازی کردیم و از اتاق نشیمن زیباتر و دلپذیر تر شد برای همین اتاق نشیمن را هم بازسازی کردیم . در اندک زمانی جریان بازسازی به کل خانه سرایت کرد . امیدوارم از این پس هر کسی به خانه ام سر می زند نگاهی ام به زندگی ام بیندازد . نیز امیدوارم آمادگی لازم برای پذیرش تمامی مسایل جدید و کوچک را داشته باشم چون همواره این مسایل تازه و کوچک هستند که در میان تمامی چیزهایی که قصد تغییر و تعویض آنها را دارم نظرم را جلب می کند

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:31  توسط ورونیکا  | 

کالین ویلسون که امروزه نویسنده مشهوری است وسوسه خود کشی را که در شانزده سالگی به او دست داده بود چنین توصیف می کند : وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه زهر را برداشتم زهر را در لیئان پیش رویم خالی کردم غرق تماشایش شدم رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالی اش را در ذهنم تصور کردم سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم و بویش به مشامم خورد در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید و توانستم سوزش آن را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در معده ام را ببینم . احساس آسیب آن زهر چنان حقیق بود که گویی به راستی ان را نوشیده بودم . سپس مطمئن شدم هنوز این کار را نکرده ام . در طول این چند لحظه که آن لیوان را در دست گرفته بودم امکان مرگ را مزه مزه می کردم با خودم فکر رکدم : اگر شجاعت کشتن خود را دارم پس شجاعت ادامه زندگی را هم دارم .
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:2  توسط ورونیکا  | 

زندگی فقز یک چیز از ما می خواهد : مشارکت ! مشارکت هم برای شادی هم برای محافظت از ما ضروری است . کسی که در برابر بی رحمی های زندگی حذف می شود به نیروهای تاریکی خدمت می کند و همین شخص روزی دوباره به سوی تاریکی باز خواهد گشت .

لحظاتی هستند که از مبارزه پرهیز می کنیم آرامش و بلوغ و احساس حماقت رابهانه می آوریم .گاهی بی عدالتی را در چند گامی امان می بینیم و خاموش می میانیم و نمی خواهم خود را درگیر یک نزاع کنم یک بهانه است .

چنین نیست کسی که راه روحانی بر می گزیند به سوی افتخاری سنجیده گام بر می دارد فریادی که مخالف این ادعا را سر می دهد و اشتباه می کند همواره به گوش خداوند می رسد .

اگر برادر ما رمق فریاد زدن ندارد ماییم که باید این کار را برایش انجام دهیم .

 

 

آرزو

در قرون وسطا نسل های گوناگونی کلیساهای جامع گوتیک را ساخته اند . این تلاش دراز مدت به سازندگانش کمک کرده تا به اندیشه ها شکر گزاری ها و رویاهای خود نظم ببخشند .

اکنون عصر رمانتیسم تمام شده و ساختمان سازی فقط یک کسب و کار است . اما آرزوی ساختمان سازی هنوز باقی است مردم بسیاری اخر عمرشان را  وقف ساختن یک خانه پختن یک غذا و یا راه اندازی یک کلیسای کوچک می کنند . ما باید این حق را خود تحقق بخشیم که اگر یک کلیسای جامع نداریم اتاق خودمان را بازسازی کنیم این کمکمان می کند تا خودمان را بهتر بشناسیم وادارمان می کند مجموعه ای از چیزهایی را که آزارمان می دهد تغییر دهیم .

کلیساها به همان اندازه انسانها با گذر زمان رنج می برند و فرسوده می شوند... و برای همین هرگز نمی توان باز ایستاد . 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 12:53  توسط ورونیکا  | 

خانمی مقداری پول برداشت تا پسرش را به سینما ببرد پسرک هیجان زده بود و مدام از مادرش می پرسید چقدر طول می کشد تا به سینما برسند .

زن پشت چرا قرمز توقف کرد گدایی را دید که در پیاده رو نسشته بود . آوایی به گفت : تمام پولت را به او بده .

زن با آوا بحث  کرد به پسرش قول داده بود او را به سینما ببرد آوا پا فشاری کرد همه پولت را بده .

زن گفت : می توانم نصف پولم را بدم  و بیرون منتظر بمانم تا پسرم تناه به سینما برود .

اما آوا حاضر به بحث نبود : همه پولت را بده .

زن فرصت نداشت همه چیز را برای پسرش توضیح بدهد اتومبیل را متوقف کرد و تمام پولش را به گدا داد .

گدا گفت : خدا وجود دارد و شما این را به من ثابت کردی . امروز روز تولدم است غمگین بودم و شرمنده از گدایی بنابراین تصمیم گرفتم گدایی نکنم با خود گفتم : اگر خدا وجود دارد هدیه ای به من می دهد .

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 2:13  توسط ورونیکا  | 

- قلب من هرگز تو را محکوم و نقد نمی کنم . و نیز هرگز از آنچه می گویم شرمنده نمی شوم . می دانم تو کودک محبوب خداوندی و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه از تو حفاظت می کند .

قلب من به تو ایمان دارم طرفدارت هستم و در نیایش هایم همواره برایت درخواست برکت می کنم همواره دعا می کنم یاری و ژشتیبانی مورد نیازت را دریافت کنی .

قلب من به تو ایمان دارم که تو عشق ات را با هر آن کس که نیاز مند یا سزاوارش باشد سهیم می شوی . که راه من راه توست .  از تو می خواهم به من اعتماد کنی بدان که دوستت دارم  و می کوشم تمام  آزادی مورد نیازت را برای ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سینه ام در اختیارت بگذارم . برای انکه هرگز احساس از حضور من در گرداگردت احساس نا آسودگی نکنی هر کاری می کنم .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 1:53  توسط ورونیکا  | 

هوا در باغ عدن قدم ميزد که مار به او نزديک شد و گفت :

اين سيب را بخور.

هوا که درسش را از خدا آموخته بود امتناع کرد .

مار اصرار کرد : اين سيب را بخور چون بايد براي شوهرت زيبا تر بشوي .

هوا پاسخ داد نيازي ندارم او که جز من کسي را ندارد .

مار خنديد : البته که دارد .

هوا باور نمي کرد مار او را به بالاي يک تپه به کنار چاهي برد .

- آن پايين است آدم او را آنجا مخفي مي کند .

هوا به درون چاه نگريست و بازتاب زني زيبا را درون آب ديد و سپس سيبي را که مار پيشنهاد مي کرد خورد .

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 1:11  توسط ورونیکا  | 

ابلیس شدم و برای کس خم نشدم

رانده شدم از بهشت و آدم نشدم

گفتند برو تا که آدم بشوی

اصلن به شما چه ؟ به جهنم نشدم ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 23:41  توسط ورونیکا  | 

زاهدی یک سال تمام روزه گرفت و هر هفته تنها یک بار غذا خورد پس از این ریاضت از درگاه خداوند خواست که معنای حقیقی یک بند از کتاب مقدس را به او بنماید .

هیچ پاسخی نگرفت .

به خود گفت : چه وقت تلف کردنی این همه از خود گذشتگی کردم و خداوند حتی پاسخم را نداد بهتر است از این منطقه بروم و راهبی را بیابم که معنای این بند را بداند .

در آن لحظه فرشته ای ظاهر شد و گفت :

این دوازده ماه روزه داری تنها برای این بود که به خودت بباورانی که بهتر از دیگرانی و خداوند به انسان مغرور پاسخ نمی دهد اما وقتی فرو تن شدی و از دیگران کمک خواستی خداوند مرا فرستاد .

و سپس آنچه را که می خواست بداند برایش توضیح داد .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 22:30  توسط ورونیکا  |