تبليغاتX
نگاه
نقطه سر خط
سلام

فکر کنم دارم مثل سر برگ پستهام بی عنوان می شم

من خسته شدم از محیط زندگیم

از جایی که زندگی می کنم و هستم

خسته شدم از بس دور بودم از آدمها و کسایی که دوستشون دارم

می خوام برم

جایی دیگه

جایی که فقط کسایی باشن که دوستشون دارم

و

دوستم دارن

برام دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:16  توسط ورونیکا  | 

از مدیر موفقی پرسیدند :

راز موفقیت شما چه بود ؟

گفت دو کلمه است.

آن چیست؟ تصمیم های درست.

و شما چگونه تصمیم های درست گرفتید؟

پاسخ آن یک کلمه است.

آن چیست؟ تجربه.

و شما چگونه تجربه اندوزی کردید؟

پاسخ دو کلمه است.

آن چیست؟ تصمیم های اشتباه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:54  توسط ورونیکا  | 

 

وقتی احساس بیهودگی می کنید چی کار می کنید؟

چرا بعضی وقتها خودمون باعث می شیم

هیچی از زندگی نفهمیم ؟ ؟ ؟

 

اینم جزیی از زندگیه؟

اگه هست عجب عجیبه . . .

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 14:56  توسط ورونیکا  | 

دارم مثل سر برگ نوشته هام بی عنوان می شم

دارم پر می شم از خالی بد نیست اما خوبم نیست

هنوزم همه چیز عجیبو غریبه اما نمی شه گفت مثل قبلا تقریبا همه چی تغییر کرده

بازم میام

و

بازم برام دعا کنید

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:32  توسط ورونیکا  | 

خیلی خسته ام نیومدم حالا هم که بعد از مدتها اومدم تا چیزی اینجا بنویسم اومدم بگم خسته ام . . .

این روزها هیچی سر جاش نیست . . .

برام دعا کنید . . .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 22:36  توسط ورونیکا  | 

 

دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد

من نیز دل به باد دهم هر چه بادا باد

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:42  توسط ورونیکا  | 

 

 

در دایره ای که آمدن و رفتن ماست

آن را نه بدایت و نه نهایت پیداست

کسی دمی نمی زند حرف در این معنی راست

که این آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 13:22  توسط ورونیکا  | 

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حل معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفت و گوی منو تو

چو پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

 

قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

ترسم از آن که بانگ آید روزی

که ای بی خبران ره نه آن است و نه این

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:45  توسط ورونیکا  | 

*حکمت آفریده های خداوند*

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور برلباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او راشامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود وبالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظرهستند." و کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ،خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"

و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خداگوش داد و لذت .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:35  توسط ورونیکا  | 

 

همچو نی می نالم از سودای دل

آتشی در سینه دارم جای دل

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:0  توسط ورونیکا  |